مادر و پدر (احترام والدین)
روزی مادر ابوهریره رضی الله عنه او را صدا زد و ابوهریره باصدای بلند گفت: لبیک ای مادر ، بعد ابوهریره فکر کرد که صدای لبیک او از صدای مادرش بلندتر بوده و دلش آرام نگرفت و بخاطر این کارش استغفار کرد ، باز دلش آرام نگرفت و فکر کرد نسبت به مادرش بی ادبی کرده و رفت دو برده خرید و آنها را آزاد کرد. در زمان خلافت عمر فاروق رضی الله عنه جوانی بود بنام کلاب بن امیه که خیلی جوان خوبی بود که اینقدر به پدر و مادرش احترام میگذاشت که وقتی برای آنها شیر میدوشید و میاورد اینقدر آن ظرف شیر را نگه میداشت که با گرمای بدنش آن شیر را گرم نگه میداشت تا آنها بلند میشدند و میخوردند ، روزی از یکی از صحابه پرسید که محبوب ترین اعمال نزد خداوند چیست؟ گفته شد جهاد در راه خدا ، کلاب بن امیه به نزد حضرت عمر رفت و گفت میخواهم به جهاد بروم ، حضرت عمر رضی الله عنه فرمودند آیا پدر و مادر داری ؟ گفت بله ، فرمود پس به نزد آنها برو و از آنها اجازه بگیر، آن جوان به نزد والدینش رفت و از آنها اجازه خواست و هر طور بود آنها را راضی کرد و اجازه را گرفت و به جهاد رفت ، مدتی گذشت و پدرش از فراقش ناراحت و غمگین شده بود و زیر درختی نشسته و بصورت شعر میخواند که ای عمر من در روز قیامت از تو شکایت میکنم که فرزندم را از ما دور کردی و همین را تکرار میکرد و چنان از ناراحتی گریه کرد که چشمانش سفید شد و مثل حضرت یعقوب نابینا شد، روزی اورا به مسجد بردند و در حلقه ای که حضرت عمر در آن بود نشاندند و به او گفتند ای ابا کلاب از شعرهایت برایمان بخوان و او شروع کرد و همان شعر اعتراضش به حضرت عمر را خواند ، حضرت عمر تا شنید گفت مگر او کیست؟ گفتند : پدر کلاب همان جوانی که او را برای جهاد فرستادی گفت: مگر از ایشان اجازه نگرفته بود گفتند بله ، حضرت عمر قاصدی فرستاد که کلاب بن امیه را سریع به نزد او بیاورند ، وقتی که او را آوردند حضرت عمر گفت تو چکاری میکردی که پدرت اینچنین از دوریت غمگین شده؟ کلاب بن امیه گفت که چگونه شیر را به پدرش میداده و حضرت عمر او را فرستاد تا همان کار را انجام دهد و شیر را آماده کند ، پدرش را فرا خواند و به او گفت : چه چیزی در این دنیا تو را خوشحال میکند ای ابا کلاب ؟ امیه گفت هیچ چیزی، حضرت عمر سه بار تکرارکرد و او را قسم داد که بگوید و امیه گفت که یکبار دیگر پسرم را درآغوش بگیرم ، حضرت عمر به او گفت که این شیر را بخورد وقتی ظرف را برداشت با خوشحالی گفت به خدا قسم این ظرف بوی فرزندم را میدهد و فرزندش را آوردند و اورا در آغوش گرفت و از خوشحالی گریه کرد ، حضرت عمر گفت: ای جوان راه دوری را برای رفتن به بهشت پیمودی ، بهشت همینجا کنار والدینت بود اینجا در کنارشان جهاد کن.. خطبه دکتر محمد العریفی در قطر 2014
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:35 توسط محمد
|