#لطفا: ملاحظه کنید:

رنجِ بی کفایتی!

"ناتوانی"، وضعیت دردناکی است!

آدمی باید بتواند از پسِ زندگی‌اش برآید؛ بتواند مسائل و مصایب عمومی روزمره را حل و فصل کند. بتواند سطحی از آسایش و آرامش برای خود ایجاد کند. شغلی داشته باشد و آینده‌اش را با دست‌هایش بسازد. آدمی باید بتواند نیازهای اولیه و خواسته‌های معقولش را به نحو شرافتمندانه پاسخ گوید. که اگر"بتواند"، در خود، نوعی رضایت باطن و آرامش روان‌شناختی احساس می‌کند. رضایت از خویش، تحت تاثیر میزان توانایی هر شخصی است که در مجموعه‌ی زندگی خود، احساس می‌کند. هر چه احساس توانایی در کشیدن بار زندگی، افزایش یابد، سطح رضایت از خود نیز افزایش می‌یابد، و متقابلاً هر چه احساس ناتوانی و بی کفایتی بیش‌تر شود، رضایت از خویش نیز کاهش می‌یابد. وقتی پایه‌های کفایت و توانایی، لرزان و سست شود، شخص به انواع پیامدهای ناگوار و رنج‌زا مواجه می‌گردد و یکی از آن‌ها، از دست دادن آرامش و قرار درونی است. 

✅  کفایت و توانایی از دو سرچشمه سیراب می‌شود: اوّلاً از تلاش‌های خستگی‌ناپذیر و تصمیماتِ خردمندانه‌ای که خود شخص می‌گیرد. و ثانیاً ساختارها و شرایط مناسبی که در آن زندگی می‌کند. هم "او" باید کاری کند و هم شرایط باید برای کار و تلاشش زمینه‌های لازم را فراهم کند. فرصتِ کسبِ توانایی، چیزی است که اگر نباشد، تلاش‌های افراد هم کمتر به بار می‌نشیند. 
امّا آن چه اکنون با آن مواجه هستیم این است که ساختارهای اقتصادی و سیاسی، امکان و فرصت کسب توانایی و کفایت را فراهم نمی‌کنند، و گاهی مخل زندگی هم می‌شوند. از این رو با پدیده‌ی "بی‌کفایتیِ تحمیل شده"، مواجه هستیم. "بی‌کفایتی تحمیل شده"، یعنی آن نوع بی‌کفایتی که ساختار سیاسی و اقتصادی بر فرد تحمیل می‌کند. 

کسانی که نمی‌توانند با کار معقول و شرافتمندانه، چنان کفایتی را به دست آورند که مشکلات و مصائب‌شان را حل کنند، از دو سو رنج می‌برند: اولاً از آن رو که نیازهاشان بی پاسخ می‌ماند و ثانیاً، از آن رو که در خود، باری دردناک از حسّ بی‌کفایتی و ناتوانی را حمل می‌کنند. به خود بدبین و حتّی از خود، متنفّر می‌شوند. از این که نمی‌توانند سرپناهی برای خود بجویند، از این که برای گذران عمر، مجبورند هر چه بیشتر وام‌دار و بدهکارِ این و آن شوند. از این که نمی‌توانند دردها و بیماری‌های‌شان را علاج کنند، سخت اندوهگین‌اند.

دردِ وابستگی و شرمندگیِ ناشی از بی‌کفایتی، چیزی است که روح را دچار فرسایش و عزّت نفس آدمی را لگدکوب می‌کند. بی‌کفایتی اگر ادامه یابد، نه تنها زخمی عمیق بر روان شخص می‌زند، که احساس بیگانگی نسبت به سرنوشت عمومی و جمعی را دامن می‌زند. نتیجه‌اش این می‌شود که با شهر خودش نیز غریبه و با دیگران بیگانه می‌شود و عملاً از گردونه‌ی مثبت زندگی و تعاملات اجتماعی به گوشه‌ای پنهان می‌خزد. "بی‌کفایتیِ تحمیل شده"، نتیجه و ماحصل بی کفایتی حاکمانی است که سرنوشت دیگران را در دست دارند امّا نسبت به آن‌ها بی‌توجه‌اند. "بی‌کفایتی تحمل شده" و تعمیم یافته، نشانه‌ی بی کفایتی کارگزارانی است که یا نمی‌خواهند و یا نمی‌توانند فرصت و زمینه‌ی کسب کفایتِ اجتماعی را بهبود ببخشند و نسبت به دردهای مردمان بی‌توجّه‌اند. 

هنگامی که احساس ناتوانی و بی کفایتی در شخص، اوج می گیرد، می خواهد که از این درد رهایی یابد، امّا نمی‌تواند. بنابر این، دست به تخریب کسانی می‌زند که آن‌ها را مسبّب می‌داند. و اگر نتواند با آن ها روبرو شود، دست به تخریب خویش می‌برد. اگر نتواند از جامعه و حکومت انتقام بگیرد، از خود، انتقام این همه سستی و ضعف و بی کفایتی را می‌گیرد. علاوه بر بیماری‌های روانی، به سوی اعتیاد کشیده می‌شود. زیرا اعتیاد به مواد مخدّر، در درون خودش بر این معنا دلالت می‌کند که این "خودِ بی کفایت" که نمی‌تواند دردی از "من" دوا بکند، همان بهتر که تخریب شود و از میان برود. 

✅ رنجِ بی‌کفایتی، تجربه‌ی درماندگی است که از بی‌کفایتی کارگزاران بر اهالی یک سرزمین تحمیل می‌شود.  "بی‌کفایتیِ تحمیل شده"، تجربه‌ی تلخِ سقوط در چاهی عمیق است، به گونه‌ای که دیگر کسی صدایت را نمی‌شنود و یا نمی‌تواند به یاری‌ات بشتابد. موریانه‌ای است که روانِ جامعه را از درون می‌خورد. عمارتی به ظاهر سالم، تکیه زده بر عصای پوسیده‌ای که به اندک وزش باد ناملایمی فرو می‌ریزد. 

✔ بی‌کفایتی و ناتوانی، به نحو مصیبت بار، آدمی را از بلندای عزّت به زمین سردِ تحقیرشدگی پرتاب می‌کند. این همان دردی است که اربابان قدرت از آن بی‌خبرند. وظیفه‌ی بنیادین و اساسیِ حکومت‌ها، توانمند سازی مردم است برای آن که زندگی شرافتمندانه، اخلاقی و معقول بر پا کنند. اگر چنین نکنند، دیگر به چه کار می‌آیند؟!


علی زمانیان
خرد منتقد

@jbn40